
دلو روزنامه پیچیدم توی جعبه ای گذاشتم
خوب و محکم اونو بستم راه دیگه ای نداشتم
بردمش اداره ی پست دادمش برات بیارن
دلو تحویل نگرفتن توی بسته ها بذارن
گیر دادن دلت بزرگه...
گیر دادن دلت بزرگه نمی شه اونو فرستاد
مونده بودم چی کار کنم دل من یاد ت افتاد
یاد اون روز که قلب تو یه دفه مثل یه سنگ شد
خاطراتت یادم اومد دل من دوباره تنگ شد
حالا من این دل تنگو...

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم
و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم
نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد
بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم
بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی
تمام آخرت خویش را تباه کنیم
به شور و شادی و شوق و شراره تن دهیم
و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم
و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم
و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم
گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا
که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم
اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم
نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم
برای سرخوشی لحظه ای هم که شده
بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

نمي خواهم به جز من دوستدار ديگري باشي
براي لحظه اي حتي به فکر ديگري باشي
نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند
نمي خواهم کسي نامش به لبهاي تو بنشيند
نمي خواهم کسي نقش چهره ات در خاطرش ماند
نمي خواهم نگاهي در نگاه تو در آميزد
نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي
نمي خواهم کسي يارت شود در ره مستي

گويند كه عاشق شده ام
خود نميدانم
شايد..!
حس عجيبي وجودم را فرا گرفته
تنهاي را دوست دارم
ولي...!
با تو بودن را مي پرستم
طعم تلخ دوري برايم آشناست
آري...!
عاشقم...!
زماني معني ي عشق برايم خنده بود
اما اينك...!
غم برايم زندگيست
ميخواهمت
براي هميشه
با من بمان
تا ابد.

گفته بودند که بر می گردند
رفتند و پس از رفتنشان
بی جهت عقربه ها می گردند
آه ای ثانیه های بی رحم
چه بلایی به سرم آوردند
نه به چشمم افقی بخشیدند
نه ز بغضم گرهی وا کردند
از چه رو سبز نباشم به دروغ
لحضه هایی که یکایک زردند
لحضه ها همهمه هایی مبهم
لحضه ها فاصله هایی سردند
بگذارید ز پیشم بروند
لحضه هایی که همه در به درند

گفتم: «بمان!» و نماندي!
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،
ولي فتيله فانون نگاهت را پايين كشيدي!
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد،
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره اين من و ُ
اين تاريكي و ُ
اين از پي كاغذ و قلم گشتن!
گفتم : « - بمان!» و نماندي!
اما به راستي،
ستاره نياز و نوازش!
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،
اين ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟؟

